سلام
سلام به خونه ی قدیمی و دوست داشتنیه من.
چقدر دلم برات تنگ شده بود... محرم دل من...
اینجا چقدر دنجه، چقدر راحته...
امروز روز مزخرفی بود، روز تولدم بود مثلا... خدا رو شکر که تموم شد و به آخر رسید!
دیشب یکم گریه کردم و خوابیم، صبح با یه خواب وحشتناک از خواب پریدم! درست لحظه تولدم! ۵ صبح!
خواب دبدم تو خونه قبلیمونم تنها!! من تو حیاط بودم که رعد و برق شد، مثل همیشه گوشامو گرفتم که نترسم... اما صداش شدید تر و شدیدتر میشد! با همه ی قدرتم گوشم رو فشار میدادم و خودم و جمع کرده بودم... رعد و برق شدید تر و بلند تر میشد! کم کم تبدیل به زلزله شد! خونه مون داشت میریخت کم کم!!
خیلی وحشتناک بود... از خواب که پریدم هنوز گوشم درد میکرد! و صدا میداد!!
ترسیده بودم اما تنها بودم!
امسال اولین سالیه که مامان و بابا تولد م رو یادشون نیس! دلم خیلی گرفته خیلی...
من لوس نیستم...اما ...
از صبح محمد نبود بعد من نبودم الانم باز محمد نیس!

)عوض شده.دیروزم ۵ عصر جلسه اول بود...

...سفره رو باز کردم میمی میگه می نا اولین بارمون با هم سر یه سفره ایم...
که نوشابه رو ریختیم رو تخت! و همه جارو به گند کشیدیم
!خواشتیم بازم جامونو عوض کنیم دیدیم بیرونمون میکنن همون جا مثل دوتا قناری مظلوم!!!نشستیم!
منم نیشم باز
از تهران که میومدیم مامان دید... 


... قرار چت داشتیم٬وای بلاخره بعد از ۹ روز دیدمش٬وقتی دیدیمش چشمام یه لحظه جو گیر شدن
مام دلمون سوخت و اجازه دادیم لالا بفرمایند
نقطه
البته از نوع بسی تشریفاتی ! موقع ناهار همه رو دور زدم

دلم هوار تا گرفته..
٬شایدم خود کشی کنم٬هنوز تصممیم قطعی نگرفتم !
خانواده رو بکشونیم سمت اصفهان!!! و اونجا با هم باشیم! تا چی پیش بیاد.
؟ به آقايي نگينا... آخه من همش ۲۱ سال دارم..
آقايي دفعه آخرت باشه تنهايي ميري مسافرت...
! اول باید بنزین می زدیم٬ بعد از کمی فکر تصمیم گرفتیم بریم اترک٬ بعد از ناهار بسی خوشمزه(دونر کباب)
کلی گشتیم و بسی خوش گذراندیم.

وقتی کنارت قدم می زنم تو یه دنیای دیگه ام٬با کلی احساس قشنگ٬احساس می کنم مردی هستی که میشه یه عمر بهش تکیه کرد٬مردی که تنها دلیل این روزای عسلیه. بعضی حس ها رو نمی شه تو کلمات گنجوند و نوشت٬ امیدوارم این روزا٬ این حس ها٬ و این لبخند ها و با هم بودن ها همیشگی بشه و اینجام یادگار قشنگ ترین روزایی که عاشقانه با هم می سازیم ...

٬بماند که چه بلاهایی در مسیر سر آقایی می اومد!
یه گل سینه خوشگل از همونایی که دوس دارم
و یک عدد خودکار مارک ؟؟؟ اینو از آقایی بپرسین! 
آخه بابایی بر خلاف همیشه تشویقم می کرد
آقایی می خواد ماشین جونمون رو عوض کنه٬می گفت دفعه بعد با چه ماشینی می آیم اینجا...؟
مام رفتیم حیاط و یه کم شیطونی کردیم! آخه امسال دیدن برف حتی اینجاها که سرده شده آرزو!
کلی خاطره داریم باهاش...